پسر احمق
میدونم برای چی اومده. در واقع، برای کی اومده. میدونم میخواد اونو ببینه، پس به خودم زحمت نمیدم سه ساعت آماده بشم برم ببینمش. واقعاً فکر میکنه هر وقت بخواد میتونه به اون ابراز علاقه کنه بعد انتظار داشته باشه من مثل قبل باشم؟ نمیخوام فکر کنه هر موقع دوست داشت من اونجام و در دسترسم
_ اگه واقعاً دوستت داشت، همیشه تو رو انتخاب میکرد
میدونم، ولی انگار براش مثل یه جور بازیه
_ اون اصلاً ابراز علاقه نمیکنه. فقط داره مثل یه برادر باهات رفتار میکنه. چون از بچگی کنار هم بودید
ولی گاهی خیلی مشخصه. خیلی فرق داره. نمیتونم قبول کنم یه رفتار عادیه! بعدش که فکر میکنم خیلی نزدیکیم، یهویی میبینم میره سمت اون، انگار نه انگار
از دستش عصبانیم! نه به خاطر اینکه دوستم نداره، به خاطر اینکه اینطور باهام بازی میکنه. خواسته یا ناخواسته
فکر نمیکنم اونقدر احمق باشه که نفهمه. ولی خب، شایدم باشه
برام مهم نیست و میخوام اینو بهش نشون بدم
گاهی حس میکنم از اون آدماییه که هر چقدر باهاش سردتر باشی، بیشتر بهت نزدیک میشه. چون این دقیقاً همون رفتاریه که اون باهاش داره؛ میگه ازت خوشم نمیاد، مستقیم، شوخی شوخی میگه، و اون پسر احمق بیشتر نزدیکش میشه. احمق! خوشم میاد بهش بگم احمق! میدونم که میدونه، ولی خودشو میزنه به اون راه یا اهمیت نمیده
به خاطر همینم احمقه!
چقدر خودمو باهاش تصور کردم
_ به خاطر ذهن تنهاته که به یه ذره محبت و ابراز علاقه اینطوری واکنش نشون میدی. تا تهِ داستان میری. شبیه ندیدهها.
بهش میگم ساکت شو، ولی منطق سرش نمیشه
به هر حال باید حفظ ظاهر کنم که همین یهذره روابطی که دارمو از دست ندم
فقط میخوام اینا یادم باشه که اگه در آینده چیزی پیش اومد، لال نشم و بتونم جواب بدم. بگم چه حسی داشتم و دقیقاً چه اتفاقی داشت میافتاد. نه اینکه دوباره خر بشم یا بهونه سر هم کنم
به امید دیدار، پسر پرروی احمقی که ازت متنفر نیستم
آخه آدم چطور میتونه از داداشش متنفر باشه