می نویسم تا یادم نره
چیزی بینمون نبود و نیست.
— فقط تصوراتت بود، بهت که گفتم.
احساس میکنم من تنها کسی هستم که این تنشو حس میکنه. همزمان داشتم به اینم فکر میکردم که بابا از دستم ناراحت یا عصبانیه که دیشب نرفتم اونجا ولی امروز وقتی این پسره اومد، از اتاق اومدم بیرون. حس کردم درست نیست مثل دفعهی قبل تو اتاق بمونم.
این دفعه اونم از اتاق بیرون اومد.
نمیدونم برای چی این پسر این روزا انقدر میاد خونمون؟! البته یه چیزهایی هم حس میکنم. گفتم که؛ انگار فقط منم که این تنشو حس میکنم.
نمیدونستم و نپرسیدم که کنجکاو به نظر نرسم، ولی فهمیدم توی داروخونه کار میکنه. این دختر هم که داره پزشکی میخونه... حالا میفهمی چی میگم؟
— ولی خب دلیل نمیشه که! مگه قبلشم کار نمیکرده؟ قبلاً یه جای دیگه کار میکرده. حالا این فرصت پیش اومده داره تو داروخونه کار میکنه. همیشه و همهجا که فرصت کار فراهم نیست.
ولی وقتی داشت میرفت، از من خداحافظی کرد. از اونم خداحافظی کرد و گفت: «یه داروخونه بزن من بیام توش کار کنم.»
از این واضحتر؟
یه چیز دیگه هم هست؛ اون مدرکی تو این زمینه نداره، پس طبیعی نیست. حالا چی میگی؟ حرفم منطقی به نظر میاد؟
— بازم داری بیش از حد مسئله رو بزرگ میکنی. اون فقط دنبال شغل و درآمده. حالا شانسش کار اونجا جور شده. چه ربطی به این موضوع داره آخه؟
حالا میخوام قبول کنم چیزی بینمون نبود. اینطوری هم نیست که خیلی دوسش داشته باشم، ولی حس خوبی به این وضعیت ندارم. حس میکنم رها شدم. میدونی که رفتار آدمها برام خیلی مهمه، حتی بیشتر از کلمات. و اون توی کلمات و رفتارش داره بهم نشون میده که دیگه منو نمیخواد.
— خیلی بدم میاد وقتی اینطوری حرف میزنی! مگه نگفتی همچینم ازش خوشت نمیاد؟ خب پس چرا انقدر برات مهمه که چطور باهات رفتار میکنه؟ یکم عزت نفس داشته باش!
دارم. دیگه برام مهم نیست. از این ناراحتم که اینطوری باهام رفتار کرده. میدونی چی میگم؟ آخه آدم چطور میتونه بفهمه یکی بهش علاقه داره؟ مگه زبان بدن و رفتار یکی از نشونه هاش نیست؟ نمیخوام آدم کودنی باشم و متوجه این جزئیات نشم. از اون طرف هم تو هی بهم میگی خیالبافی میکنم و همش تصوراتمه.
— وقتی باید به این جزئیات اهمیت بدی که منطقی باشه. مثلا بعضیا کلا با همه همینطوری رفتار میکنن. نمیشه فقط از زبان بدن و رفتارشون نتیجه گرفت بهت علاقه دارن. شاید اصلاً اون پسر با همه دخترا اینطوری باشه. شاید اصلاً علاقهای به اون دختره هم نداشته باشه. فقط رفتارش اینطوریه، چون شما مثل خواهر و برادر میمونید.
شاید... احتمالاً دارم مسئله رو بیش از حد بزرگ میکنم.
شاید منطق همیشه باید قبل از احساسات بیاد...
دیگه از این موضوع ناراحت نیستم. فقط وقتی میبینمش، نمیتونم بهش فکر نکنم و این توی رفتارم خودشو نشون میده. از یه طرف نمیخوام کسی رو ناراحت کنم و بیاحترامی کنم؛ از طرف دیگه هم نمیخوام طوری وانمود کنم که هنوز باهاش مثل قبلم. میدونی که... عزتنفس
— تو به کسی نیاز نداری، اینو یادت باشه! اگه هست چه خوب؛ اگه نیست، التماس نکن. تنهایی همیشه بهتر از روابط اجباری و التماسکردنه. به هر حال که ناراحتی و تنهایی رو تجربه میکنی، ولی بذار دستکم غرورت سر جاش بمونه.